نفس

یک اختلاف درونی

همه ی ما اگر یک صبح جمعه وقتی که آفتاب هنوز خیلی خودش را نشان نداده، از خواب بیدار شویم و قصد کوهنوردی کنیم، پس از کوهنوردی و فعالیت نشاط انگیز صبح، به خانه برگردیم، دوش بگیریم و یک صبحانه ی مفصّل بخوریم، « حسّ خوبی خواهیم داشت ». (البته شاید خواننده ی این متن تا به حال این کار را تجربه نکرده باشد.) امّا چرا با وجود این حسّ خوب، اکثر افراد صبح جمعه را به خوابیدن بیش از حد معمول اختصاص می دهند؟ کسی که آن فعالیت را در ابتدای صبح انجام دهد، بدون شک پس از انجام آن خود را از درون تحسین می کند و با خودش می گوید که « چه خوب شد که به خوابیدن ادامه ندادم. »، امّا چرا خیلی از مردم دقیقاً وقتی که در رختخواب هستن حسّی درونی (با همان صدا) به آن ها می گوید که  بیشترین لذّت در ادامه ی خواب است؟

اگر مثال دیگری بخواهم بزنم، مثلاً دانش آموزی که به فیسبوک معتاد است، اگر در مدّت امتحانات پایانی اش فیسبوک را ترک کند و سراغ آن نرود، نتیجه ی خیلی خوبی خواهد گرفت و  قطعاً از آن نتیجه راضی خواهد بود و «درون او» او را تحسین می کند. امّا همان حسّ درونی خیلی از اوقات او را از درس خواندن باز داشته و به وی القا می کند که نمی تواند و نباید از فیسبوک دل بکند.

احتمالاً همه ی ما معتقدیم که تصمیم هایی که انسان در زندگی می گیرد به باورهای درونی او و شرایط محیط بیرونی وابسته است. خب، با وجود شرایط بیرونی یکسان و همچنین باورهای درونی نسبتاً ثابت، چرا ما می توانیم دو جور تصمیم بگیریم که با همدیگر در تضاد باشند؟ چرا برخی تصمیم ها با وجود داشتن یک شروع سخت، پایانی شیرین دارند و ما هم می دانیم که آن پایان شیرین ارزش سختی کشیدن اولیه را دارد، ولی باز هم تصمیمی مخالف با آن می گیریم؟ اگر ما یک نفر هستیم و اگر فقط خودمان و شرایط محیطی و فکری خودمان در این تصمیم گیری ها دخیل است، پس چگونه این بردار دو جهت مخالف دارد؟

چهار زنجیر از چهار سو

قدیمی ها معتقد بودند که درون انسان چهار قوّه وجود دارد. هر یک از این قوای چهارگانه انسان را به خود مایل می کنند و سعی بر این دارند که او را بیشتر به سمت خود بکشند. این قوا هم می توانند موجب پایداری حیات طبیعی انسان، بقای نسل و تولید مثل، بقای اجتماع و … شوند و هم می توانند موجب ناهمگونی ها و آشفتگی های فردی و اجتماعی باشند.

  • شهوت
  • غضب
  • عقل
  • وهم

شهید مطهری معتقد است که انسان وقتی می تواند به عالی ترین درجات برسد و در حد عمودی کمال پیدا کند که تعادل بین این قوا را حفظ کند. (ر.ک. مرتضی مطهری، انسان کامل) از دیدگاه او تمام ضعف های بشر چه در جوامع و چه در افراد، ناشی از آن است که یک یا چند بُعد رشد کرده و بقیه ی ابعاد کمتر رشد کرده یا رشد نکرده اند.

پس مطابق با این نظر، نباید عجیب باشد اگر بشنویم که انسان می تواند از درون چند بُعدی و چند جهتی باشد. امّا سؤالی که باقی می ماند این جاست که تصمیم گیرنده ی نهایی کیست؟ فرض کنیم که این قوای چهارگانه به عنوان چهار وسوسه گر، سعی دارند که تمامیت انتخابی وجود ما را به تسخیر خود در آورند. امّا در آخر یک چیز پنجمی هم باید وجود داشته باشد که انتخاب نهایی را بکند یا این که به یکی از قوا بیشتر از دیگران بها دهد. آن چیز چیست؟

بزرگترین دشمن

اگر از دیدگاه اسلامی به مسئله نگاه کنیم، راه حل واضح و البته سختی به ما ارائه شده است. در اسلام چیزی به نام « نفس امّاره » تعریف شده که انسان را از درون به مادّیات و خوشی های ناپایدار سوق می دهد. مثلاً در حدیث داریم که:

أعدی عدوّک، نفسک ألّتی بین جنبیک : بزرگ ترین دشمن تو، همان نفسی است که درون تو هست!

یا در متون دیگر چیزی به اسم « جهاد اکبر » تعیین شده که بر « جهاد اصغر » رجحان دارد. (البته متأسفانه به این مسئله اصلاً به نحو شایسته توجّه نمی شود) جهاد اصغر یعنی جنگ با دشمن بیرونی و جهاد اکبر یعنی جنگیدن با دشمن درون (یعنی همان نفس أمّاره) که قطعاً هم سخت تر هست و هم اولویت بیشتری دارد.

با چه چیزی؟

سؤالی که مطرح می شود این است که دقیقاً باید با چه چیزی جنگید؟ پاسخ را می توان از خود دین استخراج کرد. اگر به مبانی دین اعتقاد کافی داشته باشیم، می دانیم که بهترین ها از طریق معارف دین به ما معرفی شده است. یعنی اگر چیزی بخواهد ملاک و معیار تصمیم گیری های ما باشد، آن چیزها همان هایی است که خداوند برای ما معیّن کرده و از طرق مختلف در اختیارمان گذاشته. این معیار های الهی قطعاً قابل تفکیک از سلایق و امیال درونی هستند. با یک دسته بندی ساده می توان گفت که چیزی که یک دستور الهی نباشد، یک میل درونی است.

چگونه؟

امّا با این تصمیم گیری های سخت چگونه می توانیم مواجه شویم و چگونه آسیب نپذیریم. برای این هم یک قاعده ی کلّی وجود دارد که در روایتی به آن توصیه شده. مضمون این روایت به این شرح است که: «هرگاه در میان دو انتخاب (که ظاهراً هر دو انتخاب های مناسب و نیکی هستند) به شک افتادی و نمی دانستی که کدام را انجام دهی، بنگر که به انجام کدام یک میل بیشتری داری. همان را انجام نده!» برای کسی که با دید مادّی به مسئله نگاه کند این جمله نا عاقلانه و بیش از آن عجیب هست! ولی این دقیقاً همان راهکار یگانه برای سعادت است.  چرا که « آن کاری که میل درونی ما به انجام آن بیشتر است، همان کار توصیه شده به وسیله ی نفس أمّاره هست و از آن جا که جهت گیری های الهی و نفسانی متضاد هستند، انجام ندادن آن کار یعنی حرکت به سمت و سوی الهی.»

این جمله شاید ظاهراً خیلی ساده باشد. امّا عمل کردن به آن سخت ترین چیز ممکن است! این سخت ترین کار را فقط انسان های خاصی تا به حال توانسته اند انجام دهند و همان ها هستند که در حدّ خود برگزیدگان و اولیای زمان و مکان خود شدند و توسط همه ی اهل آسمان و زمین ستایش شده اند و می شوند. افلاطون، گاندی، امام خمینی، حسین فهمیده، راشل کوری و بسیاری دیگر از کسانی که شایسته ی ستایش هستند، همه از این اصل پیروی کرده اند. این اصلِ ظاهراً ساده و عملاً خیلی خیلی خیلی سخت!

شاید بتوان گفت که « موتوا قبل أن تموتوا : بمیرید پیش از آن که بمیرید!» منظورش همین باشد. یعنی این که پیش از پایان حیات مادّی، نفس مادّی گرای خود را بکُشید و به حیات معنوی برسید. فهم چرایی عمل به این دستور خیلی خیلی سخت است و انجام دادن آن بسیار بسیار سخت تر. امّا راه این است و جز این نیست.

اومانیسم

در مقابل محوریت خدا و ملاک های الهی، اومانیسم قرار می گیرد. اومانیسم (Humanism) را «انسان گرایی» ترجمه کرده اند. اگر بخواهم ترجمه ی بهتری از آن بکنم، می گویم «انسان محوری» و بهتر از آن شاید « نفس محوری » باشد. معنیش چیست؟ معنیش دقیقاً برعکس قاعده ی پیشین است. در این متد زندگی، انسان دقیقاً چیزی را ملاک و معیار تصمیم گیریش قرار می دهد که نفسش به او توصیه می کند. به طور دقیق تری او کاری را می کند که « دلش می خواهد! ».

شاید این دیدگاه به زندگی و سبک زندگی شایع ترین و رایج ترین سبک زندگی در عصر حاضر باشد. انسان های این دوره بیش از هر چیز به هوای درونی و امیال نفسانی خودشان توجه می کنند. حتی بسیاری از مردم که در حیطه ی تئوری حرف های زیبا و دوست داشتنی می زنند، می بینیم که در عمل دقیقاً به چیزی جز گفته های نفس خودشان عمل نمی کنند.

انسان های بی اعتقادی هستند که در مقابل پرسش های وجدان های آگاه می گویند که «دلمان می خواهد!». امّا از ایشان بدتر، آن انسان های ظاهراً معتقد و مذهبی هستند که این واقعیت درونیشان را به این صراحت بیان نمی کنند، بلکه سعی دارند که با تفسیر های غلط و نفسانیشان از دین، کارهای ناصحیح خود را توجیه کنند. به هر حال احتمالاً برای همه ی ما این مطلب تا حدود زیادی واضح است که اگر ملاک همه ی کارها «دلم می خواهد» باشد، آن وقت هرگز نه فرد به سعادت می رسد و نه جامعه! چه از بُعد مادّی به مسئله نگاه کنیم و چه بُعد معنوی. انگلیس دلش می خواهد که استعمار کند. پلیس دلش می خواهد که کسی را بدون محاکمه بکُشد. کارخانه دار دلش می خواهد که جیوه و سرب را وارد آب رودخانه کند. همه دلشان می خواهد و این همان چیزی است که حیات جامعه ی بشری عصر حاضر را به سوی انحطاط و نابودی می برد.

(البته در مقابل این سخن برخی بر این باورند که قوانین موضوع می توانند انسان را بدون نیاز به مسائل الهی به سعادت برسانند. می گویند که برخی از دل خواستن ها خوب و برخی بد هست. یا مثلاً مادامی خوب است که به دل خواستن دیگری ضربه وارد نشود! پاسخ همه ی این ها وجود دارد و إن شاءالله بعداً به آن پرداخته می شود.)

بیشترین نیاز ما همان جهاد اکبر است که از آن غافلیم!

سیّد محمّد معین میرقادری

امشب، پس از اندکی درنگ

1 دیدگاه برای «یک اختلاف درونی»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *